|
.WWW vinchenza.blogfa.com
|+| نوشته شده توسط آکلیوس کلادیوس در بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 0:51 قبل از ظهر امانت
سلام مهربانم صدایم را میشنوی من از سیاهترین و کثیف ترین نقطه این سر زمین نفرین شده با تو سخن می گویم منم ، همان بنده گناه کار تو همان آدم نمای کثیف شهر می دانم آنقدر کثیف شده ام که نباید نام پاکت را ببرم اما آمدم آنچه را که سالیان دراز به پیشم به امانت گذاشتی بهت باز گردانم این امانتی را که ، به پیش من گذاشتی به کارم نیومد مرا لیاقت آن نیست ، همان بهتر که این امانت نزد خودت باقی بماند مهربانم به رسم امانت جانی دادی حال آمدم تا پس دهم این جان نا قابل را تو را به مهربانیت قسم ، بازگیر از من هر آنچه را که به رسم امانت دادی مرا لیاقت آن نیست اگر عذابی هست ، همان بهتر که خود عذاب دهی تا بندگانت ذره ای از عذاب آخرتت را به تمام این دنیایت می بخشم و با دل جان می پذیرم عذابی را که تو بر من روا داری مهربانم می گن رحمانی می گن بخشنده ای پس نشان بده آنچه را که از تو می گویند
امانتت را باز گیر و آسوده ساز مرا |+| نوشته شده توسط آکلیوس کلادیوس در بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:0 بعد از ظهر بنویسید : آن مرد مرد از بس که جان نداشت ( زمستان سال۱۳۷۶ آ.د )
بیهوده بر سر قبر من نیاییدبیدار نمی شوم
من سالهاست که مرده ام
من عادت کرده ام به مردن
گر چه مردن سخت دشوار بود اما او هم با من کنار آمد
سخن نگویید دیگر گوشم شنوا نیست
لبهایم سالهاست که دوخته شده اند
و چشمهایم از پس انتظار دیگر سو ندارد
روحم خسته ، تنم آزرده
چرا باور ندارید مرگ مرا ؟
شما را بخدا قسم ....... بگذارید کمی بمیرم
شاید این تن خسته ام کمی آرام گیرد
شاید زخمهای سر گشوده روحم کمی التیام یابد
این جمله را برسر گورم بنویسید تا همگان بدانند برای چه مرده ام
بنویسد :
آن مَرد مُرد از بَس که جان نداشت|+| نوشته شده توسط آکلیوس کلادیوس در هفتم بهمن 1385 و ساعت 0:44 قبل از ظهر آدمیت مرد از بس که جان داد
صحبت از پژمردن یک برگ نیستصحبت از جون کندن کنج قفس نیستفرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست....در کویری سوت وکور
در میان مر دمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق ........گفتگو از مرگ آدما ست.....
نسل ما نسل آدم نیست
حرف از آدمیت است اما کسی آدم نیست
گرچه تلخ است اما دیگر موجودی به نام آدم نیستآدمیت مرد از بَس که جان داد|+| نوشته شده توسط آکلیوس کلادیوس در بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 2:7 قبل از ظهر زمانی سبز را دوست می داشتم
زمانی سبز را دوست ميداشتم
زمانی که آسمان آبی بود
روزگاری که می شد آواز چلچله را با سبزی چنار پيوند داد
زمانی که صفا به سادگی باد مرا در آغوش می کشيد
وهرکس را سلامی بود می دانستم وفا با اوست...
آری! ... زمانی سبز را دوست می داشتم
زمانی که دنيايم کوچک ولی صميمانه بود
دورانی که گلهای محبوبم نرگس بود و مریم
محبت را بازاری بود بس گرم
عشق را رنگ و بويی مقدس بود.
حرفها را حرمتی بود و زندگی را فرصتی...
آه! ... زمانی سبز را دوست می داشتم
و تلاطم امواج زندگی سبز را شست و با خود برد
آسمان صداقتش را به تاريکی فروخت
و چلچله قفس را به شاخ چنارش ترجيح داد و رفت
اجنبی ها صميميت را از سرزمينم تبعيد کردند و وسعتش را به کينه آتش زدند
حال ديگر باد وحشيانه شعر نفاق را بر سرم فرياد می زند
دنيا ديگر مسموم گناه است
چندی است نفرت نفس محبت را بريده است
حتی در باغچه ام نيز بجز خرزهره چيزی نمی رويد
ديگر سلامها و لبخندها هم يا از سر کينه اند و يا برای سودجويی
حرفها را حرمتی نيست و زندگی را فرصتی...
و حقیقت معنایی جزء بد بینی نیست....
يادش بخير! ... زمانی سبز را دوست می داشتم.
|+| نوشته شده توسط آکلیوس کلادیوس در نهم دی 1385 و ساعت 11:58 بعد از ظهر ریشهای خشکیده
تمام ريشه ها خشکيده اينجا
در اينجا حرف بي رنگي قديمي است
آدميت نشانش بر لباس آدمي نيست
نميدانست نسلي خواهد آمد
|+| نوشته شده توسط آکلیوس کلادیوس در سی ام آذر 1385 و ساعت 2:5 بعد از ظهر مداد رنگیهای من
مداد قرمز در سوگ گل سرخ .....
زرد در اسارت قناریها ......
سبز در ماتم مرگ برگ .....
آبی از انزوای آسمان .....
بنفش در عزای گل یاس .....
و.........
همه و همه در سوگ بچه های یتیم ...
در ضیافت گرسنگان ...
در رخت پر بستن شرافت و انسانیت به سوگ نشسته اند !
مداد های رنگی من همه در همهمه دردهای من و تو ...
دردهای ما !
رنگ سیاه بر سر کرده اند ...
مرا ببخش اگر قلب من از این همه سیاهی سیاه شده و سیاه زمزمه می کند
که ...
از کوزه همان برون تراود که در اوست !
و من همواره رنگی شدن ها را انتظار میکشم
حتی روزی که دیگر نباشم ...! |+| نوشته شده توسط آکلیوس کلادیوس در دوازدهم آذر 1385 و ساعت 11:34 بعد از ظهر درد.... حرف نیست
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان براورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که کفشهایشان درد می کند
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه ی ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شاخه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
اولین قلم
حرف حرف درد را در دلم نوشته است
دست سرنوشت خلوت درد را با گلم سرشته است
دفتر مرا دست درد میزند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد.... حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط آکلیوس کلادیوس در بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 11:32 بعد از ظهر قدم بردار دور شو
قدم بر دار و دورشو
بگذار هوايت،هوايی بخورد
تو خو کرده ای به اين جور هواها
بگذار از تو دور شود اين گنديده سراب ها
چه اشکالی دارد اگر بگذاری روزی نفسهايت به شماره بيفتد !
شايد که ياد بگيری اين گونه شمارش را
ودر اوج گريه خنديدن را
قدم بر دار و دورشو
بگذار صدايت،صدايی بشنود
چه اشکالی دارد اگر بگذاری سکوتت،بشنود
شايد در اين سکوت خلاصه شود صدای ناله ها
ودر اوج ماه بودن ستاره را
قدم بر دار و دورشو
بگذار حواسّت،حس کند
چه اشکالی دارد اگر بگذاری حسّت گم شود
شايد بيافرينی مجنون ِشيرين و ليلی ِ فرهاد را
ودر اوج مجنون بودن فرهاد زيستن را
قدم بر دار و دورشو |+| نوشته شده توسط آکلیوس کلادیوس در چهاردهم آبان 1385 و ساعت 9:58 بعد از ظهر بلند شو مادر ......
بلند شو مادر... بلند شو
بلند شو و به رسم دیرین و گذشته ات,
آیینه را در برکه وجودت بیانداز که من تماشای خویش را در همه وجود تو
هزار جانبه می خواهم...
مادرم بلند شو و به سان هر روز صبح ,با کنار زدن پرده ای گنجشک های
کوهی را با آن پیک نیک صدایت به اتاق تاریکم دعوت کن
تا صبح گاهان, غرق در شور و شادی شوم...
مادرم ای تک قصه گوی شبهای بی خوابیم,
بلند شو که دیری است این دلم برای شنیدن قصه پسری که عاشق مادرش بود
تنگ است, مادر بلند شو و برایم تعریف کن...
مادرم ای تنها تکیه گاه همه عمرم, بلند شو که این تن کم جانم,
تاب بی تو بودن را ندارد, من بی تو می شکنم...
مادر بلند شو که می خواهم برایت بخوانم, آری می خواهم آواز بخوانم,
همان سرودی که در کودکی برایت خواندم و تو گریه کردی
ای مادر عزیز که جان داده ای مرا.....
سهل است اگر که اکنون جان دهم برای تو....
|+| نوشته شده توسط آکلیوس کلادیوس در سیزدهم مهر 1385 و ساعت 0:45 قبل از ظهر |
|

